بوتههای اطلسی
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 22:38
من که نه، اما احمدرضا احمدی خوانده بود: «سرانجام بوتههای اطلسی گل میدهند...» شما هم؟
گریستن نتوانستم
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 22:38
چو گرگ زوزه کشیدمچو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدمدریدمشبانه روز دریدمکه آفتاب بیایدنیامدچه عهدِ شومِ غریبی!زمانه صاحبِ سگ، من سگشچو راندم از درِ خانهز پشت بامِ وفاداریدرون خانه پریدمکه آفتاب بیایدنی
دلیل حال خوب
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 22:38
بدهکارند بعضیها... همانهایی که میدانند با بودنشان حالِ یک نفر را میتوانند خوب کنند اما دریغ میکنند خودشان را... باید یک روزی یک جایی جوابگو باشند. جوابگویِ دلهایی که شکستند، پاسخگویِ آدمهایی که
پارادوکس
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 22:38
به هیچ چیز این دنیا اعتباری نیست همانهایی که روزی بعد از هر کلمهشان از ما میخواهند که مراقب خودمان باشیم ... همانهایی که روزی اگر یک ساعت از ما بیخبر باشند دیوانه میشوند...، روزی هم چنان بیدلی
بعضی وقتها
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 22:38
بعضی وقتها آدم دلش میخواهد افکارِ لعنتیاش را یک جوری بپیچانَد. بیخیالِ قضاوتها و اشتباهاتش باشد نه به گذشتهاش فکر کند ، نه آینده...بی هیچ فکر و مشغله ای در خلوتی دنج و شبانه دراز بکشد با ذهنی آرا
۹۷/۵/۱۱
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 22:38
همین امشب برای همیشه فراموشت میکنم. نقطه سرِ خط
رویای جوانی
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 22:38
کاش پیوسته گل و سبزه و صحرا باشد گلرخان را سر گلگشت و تماشا باشد زلف دوشیزه گل باشد و غماز نسیم بلبل شیفته شوریده و شیدا باشد سر به صحرا نهد آشفته تر از باد بهار هر که با آن سر زلفش س
مخاطب فهمیده
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 22:38
دست هایم را تکیه داده بودم به سینک و داشتم فکر میکردم همه چیز را بیندازم روی دورِ تند تا تمام شود. مامان نشسته بود روی صندلی و مخاطبِ پشتِ تلفنش، هرکسی که بود، غوغای دلش زیاد بود که مامان مسکوت، دستش
غمگین
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 22:38
مینویسم که فراموشم نشود و یا فراموشم شود. تصمیم ش با من است. میتوانم همه چیز را تغییر دهم. روز را بچسبانم به شب. و شب را در کناره ی جویِ آبِ کوچه ی هفتم، ببینم و رد شوم. نخندید. میدانم که نه حرف ها